اولین سفر شمال
عاشقتونم گلای باغ زندگیم :اره مادر جون و بابا حاجی از حج برگشتند پرستارتون هم یه روز میومد و یه روز نمی امد خستم کرده بود بعد اومدن مادرجون دیگه نیومد وماهفته ای یه بار میرفتیم خونه مادر جون روزها خیلی سریع می گذشتند وشما بزرگتر میشدید و خوابتون منظم میشدواوضاع بهتر میشد تیرماه رفتیم شمال خیلی خوش گذشت حسابی اب بازی کردید اما مهتا از اب میترسید ولی مهزادو مهرزاد از اب بازی سیر نمی شدن یه هفته ای موندیم و خوش گذروندیم با یه دنیا خاطره برگشتیم اما کمردرد مادر جون روز به روز بیشتر میشد ودکترها نظرشون این بود عمل کنه یه ترسی تو وجود همه مون افتاده بود هیچکدوممون راضی نبودیم عمل کنه خودش هم راضی نبود ولی میگفت دیگه تحمل درد و ندارم اذ...
نویسنده :
مامانی
14:18



